شرمنده ام که برای مدت نا معلومی می روم. دلم توان رفتن ندارد اما به احترام ثانیه های سبز شما نا گزیرم دروازه این خانه را برای مدتی ببندم. از همه عزیزانی که می آیند و دست خالی بر می گردند غذر خواهی می کنم. شاید روزی باز آمدم که توان ماندن در من به وجود آمده باشد.
بعد از این نوشته هایم را برای نسیم فکرت عزیز می فرستم تا در وبسایت خوب افغان پرس نشر کند. برای خواندن نوشته های من و دیگر دوستان لطفا به این وبسایت به آدرس ذیل مراجعه فرمایید:
برای اینکه مستقیما به صفحه ویژه نوشته های من در این وبسایت مراجعه کنید لطفا به آدرس ذیل تشریف ببرید:
دست حق یار تان باد.
از اینکه نزدیک به یک ماه نتوانستم چیزی به نوشته های نا قابل این خانه اضافه کنم معذرت می خواهم. مصروفیت های زیادی داشتم که مجال نوشتن را از من گرفته بود. امروز فقط آمدم تا عذری بخواهم و بگویم که به زودی مطلبی را تقدیم تان خواهم کرد. شادمان باشید.
مثلا اگر بشنوید: دارم از زلف سیاهت گله چندان که مپرس، به یاد حافظ می افتیم. حس می کنیم حافظ باید در بعضی از قسمت های اوقات ما نشسته باشد و این گونه خرامانه و خراب، از زلف سیاه گله می کند. البته که این گله حافظانه است از زلف یار. بسیاری از دیگران نیز از زلف یار گله کردند و می کنند اما هیچ کدام چنگی به دل ما نیانداخته است. یا حد اقل چنگی حافظانه نیانداخته است. ما حافظ را با همان روایت های عاشقانه-عارفانه اش می شناسیم. حافظ در ذهن و ضمیر ما چنین تصویری دارد.
این مقدمات را گفتم تا بگویم که من از شریف سعیدی هم تصویری در ذهن خود دارم. شاعری سخت کوش و پر مطالعه و با معلومات شعری بسیار عالی. کسی که روی یک شعرش روز ها کار می کند و کارش عموما با دقت و ظرافت همراهست. درست به همین دلیل وبلاگ او جزو معدود وبلاگهایی است که هر از چندی برای " لذت بردن" از شعر به سراغش می روم. گفتم که سفرنامه اش نیز شعر واره خوبی بود، با ظرافت ها ، اشاره ها و ایماهای خاص شریف.
فرض کنید در جایی با کسی قرار گذاشته اید. مثلا در یک پارک و یا رستوران. فرض کنید من با غلام حضرت حسینی-باران- در چهار راهی ملک اصغر قرار گذاشته ام. ساعت قرار می رسد اما به جای غلام حضرت حسینی، دوست دیگرم به نام سید جواد حسینی می آید. جواد اگر می آید خوش می آید اما حق ندارد بگوید من باران هستم. جواد باران نیست و برایم مهم هم نیست که او خوب تر از باران است و یا بد تر. من قرار است در چهارراهی ملک اصغر باران را ببینم. اما سید جواد حسینی می اید و با اکت و ادا و اشاره بارانی به من می گوید که " من بارانم". یعنی که خودش می گوید نه اوضافش. می بینید که اگر شما هم به جای من بودید سید جواد حسینی را که فعلا رهبر یک حزب سیاسی هم هست نمی توانستید به جای غلام حضرت حسینی که فعلا باران است قبول کنید.
این مثال را آوردم تا موضوعی را بیان کنم. امروز طبق معمول به وبلاگ شریف سعیدی رفتم. اول به چشمان خود اعتماد نکردم. خیال کردم که به جای باران به سراغ دیگران رفته ام. خیال کردم که باید اشتباهی رخ داده باشد. من معمولا از وبلاگ الهام غرجی به تماشای دوستانی که لینکشان در وبلاگ خودم نیست می روم. اول خیال کردم که الهام لینک را گت و ود کرده و مرا به جای خانه شریف به جای دیگری حوالت داده است. رفتم و از راههای مختلف و از نشان های مختلف خانه شریف را نشانه کردم. نتیجه همان بود که بود. شعری که در خانه شریف نهاده شده بود نه رنگ شریف را داشت و نه طعم و نشانه ای از او. شما اگر در وبلاگ من شعر" توانا بود هر که دانا بود" را با امضای من ببینید اول به خودتان و اینکه راه را درست آمده اید شک می کنید بعد هم به من و بعد تر هم به سلامت من. نه اینکه شعر" توانا بود هر که دانا بود" شعر مشهور و از شاعر مشهوری است. نه. درست به این دلیل که فضای زبانی من با فضای این شعر فاصله فراوان دارد.
شعر تازه شریف سعیدی چلیپا نام دارد و اینگونه آغاز می شود:
فصل شبنم رفت واینک فصل آتش باری است
تشنگی در جویبار جان انسان جاری است
این بیت نخستین، نخستین تکان را بر من وارد کرد. به خودم گفتم که نه. این شعر نباید از شریف باشد. این نظم زیبا تناسبی با شعر های شریف ندارد. در این بیت نه از خلقت های شاعرانه خبری است و نه حس و عاطفه شاعرانه یا عاشقانه ای آن را " متفاوت" از نظم های مرسوم ساخته است. شریف در این مصرع به زبان غیر شاعرانه ای، یک موضوع فکری- فلسفی را بیان می کند. فصل شبنم رفته است و فصل آتش باری آمده است و در جان انسان تشنگی جاری است. البته که نه این فکر و نه نوع این بیان در نظم های معاصر تازه است. بگذریم از اینکه مراد از فصل شبنم چیست و منظور از فصل آتش باری کدام است. همچنین روشن نیست که مراد شریف از آتش باری چیست؟
بعد شاعر به سبک بسیاری از شعار پیشگان، که شریف خود روزگاری منتقد آنان بود به شعار و آه و ناله روی می آورد و ادامه می دهد:
آی ابراهیم! در آتش گلستان ساختی
نسلت اینک در گلستان گرم آتش باری است
این نظم سخیف، هیچ نسبتی با شعر هایی ندارد که بوی شریف را داشت. شریف شعر می سرود اما اینک به ساختن نظم های کوچه بازاری روی آورده است. در این بیت منظوم متاسفانه شریف دچار تنگنای وزنی شده است. "آی ابراهیم در آتش گلستان ساختی" باید باشد آی ابراهیم که آتش را گلستان ساختی. زیرا ابراهیم در آتش گلستان نساخت بلکه آتش را گلستان ساخت و طبیعی است که فرق بسیاری است بین در آتش گلستان ساختن و آتش را گلستان ساختن. برای توضیح واضحات عرض شود که در مفهوم اول آتش همچنان حفظ می شود. در آتش گلستان ساختن مستلزم آن است که خود آتش از بین نرود. در میان شعله های آتش باید گلستان ساخت. اما در مفهوم دوم که مفهوم درست نیز می باشد خود آتش را حضرت ابراهیم تبدیل به گلستان می کند. یعنی آتش می رود و جایش را گل می گیرد. در مصرع دوم هم همان جدال باقی است. روشن نیست که مراد شاعر از " نسلت اینک در گلستان گرم آتش بای است" چیست؟ مصرع گنگ است چون مفهوم آتش باری روشن نیست. اگر آتش باری را باراندن آتش و چیزی شبیه به آتش بازی بگیریم باز هم چندان تصویر شفافی از شعر به دست نمی آید. خلاصه معنی مصرع دوم می شود ای حضرت ابراهیم نسل تو اینک در درون گلستان آتش باری - یا با آتش بازی- می کنند. خوب که چه؟ نفس آتش بیاری و آتش افروزی بد است و محل وقوع آن چندان قضیه را متفاوت نمی کند.
یا مسیحا روی بر گردان وبنگر در پی ات
زیر تیغ پیروانت خون مریم جاری است
این بیت سوم شعر است و باز هم به دلیل تنگنای وزنی! شاعر مجبور شده است که چند جا از ارایه درست مفهوم شانه خالی کند. بیت سوم هم با همان آه و ناله و شعار آغاز می شود و از حضرت مسیح تقاضا می شود که پشت سر خود را ببیند. تا اینجا هیچ مشکلی دستوری وجود ندارد. هرچند هیچ نشانی ا از شاعرانگی هم در این مصرع موجود نیست. مصرع دوم این بیت را خوب بخوانید. " زیر تیغ پیروانت خون مریم جاری است". یعنی اینکه در زیر تیغ خون مریم جاری است این درحالی است که خون در زیر تیغ جاری نمی شود بلکه خون "از" تیغ جاری می شود. شاعر می خواسته بگویدکه " از تیغ پیروانت خون مریم جاری است". خون مریم هم البته به هیچ صورتی نمی تواند به شاعرانه شدن این مصرع منظوم کمک کند.
از شرح یکایک ابیات می گذرم که تقریبا همه شان اشکال دستوری دارند. نوشته را با آخرین بیت شعر به پایان می برم:
یا محمد آی ابراهیم یا عیسی مسیح
آتش وسنگ وچلیپا زخم های کاری است
این تقریبا اوج شعار گرایی و شعار پراکنی شاعراست. چیزی که من نفهمیدم این بود که چرا شریف اول حضرت محمد را آورده بعد ابراهیم را و آخر مسیح را. اگر ترتیب نزول پیامبران مراد است که اول باید با ابراهیم شروع شود وبه حضرت محمد ختم، که خاتم مرسلین است. این ترتیب نا مرتب را به هر ترتیبی که بسنجید جز اجبار وزن دلیل دیگری نخواهید جست. شما را به خدا به آخرین مصرع نگاه کنید. "آتش و سنگ و چلیپا" زخم های کاری است. در شرح این مصرع گمان می کنم سکوت پیشه کنم بهتر باشد.
آقای سعیدی ممکن است که این نوشته را دشمنانه و عناد آمیز بیابند. اما کاش آقای سعیدی کمی این نوشته را غیر عناد آلود و دوستانه بخوانند. مراد من تنها دفاع از آقای شریف سعیدی شاعرپرتلاش است که این روز ها در برابر آقای شریف سعیدی ناظم شهرت طلب کم آورده است. همین و دیگر هیچ.
صبح امروز با همسر آقای محقق نسب تلفنی صحبت کردم. وضعیت روحی ایشان نیز به شدت آشفته بود و از من خواست تا از همه همکاران و هم مسلکی های محقق نسب بخواهم که وی را تنها نگذارند. خانم محقق نسب به شدت نگران سرنوشت همسرش بوده و از اعمال شکنجه، صدور حکم محکمه با زندان طویل المدت و نیز احکام شدید تر ابراز نگرانی می کرد.
علی محقق نسب در یکی از روستاهای اطراف شهر قم زندگی می کند و فعلا همسر و فرزندانش در شرایط روحی بسیار بدی قرار دارند.
من موضوع را به مراکز کانادایی و بین المللی دفاع از حقوق خبرنگاران اطلاع داده ام. امیدوارم که هرکسی از ما گوشه ای از کار را گرفته و به این نویسنده در بند و خانواده اش کمک نماییم.
این سئوال همیشه برایم مطرح بوده است که چرا باید روزی را برای تجلیل از مقام زن در نظر گرفت؟ اصلا چه ضرورتی وجود دارد که وقت و انرژی و بعضا سرمایه خود را در این روز خاص به تجلیل از مقام زنان اختصاص دهیم؟ پاسخ های بسیاری به این پرسش از قبل ساخته شده و دهن به دهن گشته و نسل به نسل آمده است. هشتم مارچ روز جهانی احترام به مقام زن است. در این روز هم از مقام شامخ زن تجلیل شده و هم راه های عملی پایان دادن به ظلم جهانی علیه زنان بررسی می شود. برای اینکه بتوانم موضوع را دقیق تر بفهمم با بررسی مثال های مشابه آغاز می کنم. مثلا ما روز جهانی کودک داریم. در این روز البته که از مقام کودک تجلیل نمی شود اما سعی می شود تا نحوه درست برخورد والدین با کودکان شان تشریح گردیده و بدینوسیله کوشش می شود که به ظلم علیه کودکان اعم از کار اجباری پایان داده شود. مثال دیگر را از تقویم کشور خود بر می گزنم. روز شهدا و معلولین. در این روز هم از مقام شهدا و معلولین تجلیل شده و هم راههای مساعدت بیشتر به معلولین بررسی می شود.
بین " شهدا و معلولین" و " کودکان" یک تشابه وجود دارد. هردوی این گروه از ضعفی رنج می برند. شهدا جان شان را از دست داده اند و معلولین بخشی از جان شان را. کودکان نیز به دلیل نا توانی جسمی و فکری به نحوی معلول اند. البته اگر معلولی از نا توانی جسمی یا روحی نجات یابد و به اصطلاح خوب شود طبیعتا او دیگر معلول نیست و همچنین کودکان بعد از اینکه سیزده ساله شدند دیگر کودک نیستند. معلولی که شفایافته و یا کودکی که سیزده ساله شده دیگر نمی تواند منتظر تجلیل و تکریم و یا احتمالا مساعدت خاص در روز های " شهد و معلولین" و " کودکان" باشد. چون آنان دیگر "معلول" و " کودک" نیستند.
اما زن همیشه زن است. یعنی زن بودن یک خصلت عارضی نیست تا بتوان توقع رفع آنرا داشت. معلولیتی نیست که بتوان به مدد طب قدیم و جدید آنرا دوا کرد. زن بودن یک خصلت ذاتی است. حتی شهید بودن و شهید شدن نیز یک خصلت عارضی است. با این حساب دلیل فلسفی روز جهانی زن چیست؟ چه چیزی باعث شده است که ما زن را برای همیشه در کنار معلولین و معیوبین قرار دهیم؟ البته بین " روز شهدا" و " روز زن" یک شباهت آشکار وجود دارد. در این روز تنها به تجلیل و افسانه سازی از یک شخصیت موهوم و غیر فرضی پرداخته می شود. مثلا این گونه نیست که در روز شهدا به شخصیت فردی و اخلاقی یکایک شهدا پرداخته شود. در این روز " فدا کردن جان در راه استقلال وطن" تجلیل می شود. پس از شهدا هم تجلیل واقعی نمی شود. از یک مفهوم و یک تعبیر تجلیل می شود. تعبیری که متاسفانه به یک دروغ تاریخی بیشتر شباهت دارد. عده ای جان شان را در راه استقلال وطن داده اند و عده ای دیگر با فروختن همان استقلال جیب های شان را نجات داده اند.
وقتی که از مقام زن تجلیل می کنیم از یک سو همان داستان تجلیل از شهدا پیش می آید. اولا در این روز نه از زن که از یک عده مفاهیم کاملا ذهنی تجلیل می کنیم. ثانیا بسیاری ازما به همان مفاهیم باور قلبی هم نداریم و ثالثا تصویر شفافی نیز از همان مفاهیم ذهنی نیز ارایه نمی کنیم. به هر حال باید بگوییم که ما چرا از مقام زن تجلیل می کنیم؟ اگر زن بودن یک درجه عالی انسانی است پس حضور این درجه عالی انسانی در زندگی عادی ما کجاست؟ کسی چیزی از این " درجه عالی" در هیچ جای تاریخ زمین ندیده است. زن هم حد اکثر انسانی است مثل مردان. اگر حرف از درجه عالی انسانی نیست پس باید یک ضعف و معلولیت باشد. اگر ضعف و معلولیت است باید به روشنی گفته شود که این معلولیت چیست؟ از کجا به وجود آمده و عارضی است یا ذاتی؟
به نظر من، ما مردها در یک حرکت نا مردانه زنان را در جمع نا توانان جسمی و روحی جا داده و با اختصاص دادن یک روز از تقویم سال، سه صد و شصت و چهار روز از روزهای سال را مردانه ساخته ایم. زنان همین یک روز را دارند و صد البته که در همان یک روز هم از مقام آنان مردانه تجلیل می شود. عده ای از زنانی که " مردانه" از رنج بچه داری رهیده و توانسته اند درسی بخوانند و کتابی ورق بزنند، در روز زن " مردانه" از مقام زن تجلیل می کنند.
زن بودن نه یک معلولیت که یک خصلت است. تفاوت های جسمانی زنان با مردان باعث رشد و شکوفایی تاریخ مردانه و مرد محور گردیده و زمینه حذف کامل زنان را از امور سرنوشت ساز فراهم کرده است. برای تجلیل واقعی از مقام زن لازم است که حقوق از دست رفته شان را به آنان باز گردانیم. با شعار و تجلیل و تکریم نمی توان از یک مظلوم دفاع کرد. برای دفاع واقعی از مظلوم باید از او رفع ظلم شود. با این تفسیر، در روز جهانی زن ظالمان، مظلومان ظلم خویش را تجلیل و تکریم می کنند. معنی دیگر این کار اینست که که ما در روزجهانی زن به زنان صراحتا می گوییم که ما مردها شما زنان را از یاد نبرده ایم. هرچند به شما ظلم می کنیم اما از قدر شما را نیز می دانیم. به شما ظلم می کنیم چون شما نا توانید و چون نا توانید روزی از روزهای سال را به شما اختصاص داده ایم و در این روز برای شما هدیه می خریم و عکس های تان را بزرگ چاپ می کنیم. البته که از نهم مارچ آش همان آش است و کاسه همان کاسه قدیمی.
ممکن است گفته شود که روز جهانی زن این فرصت را فراهم می کند تا با تلاش گروههای دفاع از حقوق زن کم کم زمینه یک زندگی عاری از تبعیض برای زنان فراهم گردد و به همین دلیل باید به نتایج تجلیل ها امید داشت و از ادامه آن حمایت کرد. اما به نظر من روز زن، روز واقعی فراموش کردن زن است. هشت مارچ روز تجلیل زن نیست، روز بی احترامی به زنان است. معنی دیگر روز زن اینست که " زنان عزیز! شما فعلا همین یک روز را داشته باشید تا ببینیم چه خواهد شد".
دموکراسی، حقوق زن و اصلا حقوق بشر باید برخاسته از یک درک روشن باشد. از خانواده های کم سواد و بی سواد و غیر شهری و ... می گذریم. چند در صد از روشنفکران و نویسندگان و تحصیل کردگان ما زنان شان را لت و کوب نمی کنند؟ ببخشید این سئوال خیلی نا مردانه بود. اجازه بدهید اینگونه بپرسم: چند درصد از تحصیل کردگان ما به حقوق انسانی زنان شان در درون خانه احترام می گذارند؟ شما هرچه دل تان می خواهد به این سئوال جواب بدهید اما در میان نویسندگان و شاعران و سیاستمداران سرزمین ما چرا تعداد زنان تحصیل کرده و نویسنده و فعال اجتماعی آنچنان کم است که در قطار بی شمار مردان عدد شان به شمار نمی آیند. اگر از من خیلی ناراحت نشوید خدمت تان عرض می کنم بسیاری از ما نکتایی داران تحصیل کرده که لقب روشنفکر را سالهاست با خود به همراه داریم مثل همان عامی بی سواد اگر نه روزی یک بار که ماهی چندبار به قصد قربته الی الله زن خود را لت کوب می کنیم. چند در صد از قلم بدستان ما چند همسری هستند؟ اگر بگویید که تعداد روشنفکرانی که دارای بیش از یک زن " رسمی" هستند بسیار کم است من عرض می کنم که شاید دلیلش نا توانی مالی قشر نویسنده و روشنفکر باشد. بسیاری از روشنفکرانی که خلقی، جهادی یا طالبی شدند بسیار زود دچار چند زنی و دهها فرزندی شدند.
ما اگر زندگی انسانی داشته باشیم همه ۳۶۵ روز سال باید روز زن باشد و همه این روز ها روز مرد.
از اطاله کلام می گذرم. کاش در هشت مارچ امسال بیاییم و " مردانه" به بررسی کلامی و فلسفی تبعیض های اعمال شده بر زنان و راههای حذف آن تبعیض ها پرداخته و در این وادی بی پرده سخن بگوییم.
نقد یا نگاه دیگر گونه به مسایل مختلف هم با اهداف خاصی ارایه می شود و هم خصوصیت های ذاتی خود را دارد. نقد چه ادبی باشد و یا سیاسی-فرهنگی-اجتماعی، تنها زمانی می تواند نقد باشد که دارای ویژگی خاصی بوده و هدف مشخصی را تعقیب نماید. با بررسی اهداف و ویژگی های خاص نقد، این امکان فراهم می شود که مرز بین نقد و اهانت تعیین شود.
تعریف: نقد عبارت است از نمایاندن خوبی ها و کاستی های یک اثر یا یک پدیده اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و یا ادبی. به عبارت روشن تر، نقد عبارت است از ارایه یک تصویر بزرگتر از نقطه های تاریک، کم نما یا مهجور و نیز نکته ها و بخش های روشن و احتمالا منحصر به فرد یک اثر. به میزانی که این تصویرشفاف تر، واقعی تر و بزرگتر باشد نقد نیز خوب تر و با ارزش تر خواهد بود. بنا براین منتقد کسی که تن به داوری یک بازی هنری-فرهنگی یا سیاسی-اجتماعی می دهد بدون اینکه رسما به عنوان داور منصوب یا برگزیده گردیده و بازیی را داوری می کند که در آن عموما رقابت ها یک جانبه و یک طرفه است.
الف - ویژگی های خاص:
۱- نقد یک رویکرد حرفه ای به مسایل است. کسی می تواند مسئله، موضوع و یا اثری را نقد کند که اشراف علمی و یا تجربی کافی در مورد آن مسئله، موضوع و یا اثر داشته باشد. مراد از اشراف علمی اطلاعات عمومی در مورد یک مسئله نیست. برای آفرینش یک اثر ممکن است که اطلاعات عمومی در مورد یک موضوع کافی باشد اما برای داوری به اطلاعات و معلومات دست اول، دقیق و شفاف ضرورت است که بتواند جزئیات یک اثر را به روشنی تشریح کند.
۲- نقد یک رویکرد تفصیلی است. هنر با اجمال زاده می شود اما با تفصیل نقد می گردد. عبور از کلی گویی و رسیدن به یک ساختار جزئی نگر و جزگرا خصلت هنر مدرن است. اصلا کار نقد تشریح و " شرح" است و شرح یک پدیده جز با " ذره بین گرایی" میسر نیست.
۳- نقد نوعی داوری است درست به همین دلیل هم باید بیطرفانه باشد. شباهت نقد و داوری هم به دلیل صدور نوعی " اجتهاد" حرفه ای است و هم به دلیل اینکه در هر رقابتی، مثلا رقابت های ورزشی، داور باید هر دو بازیگر را به یک چشم دیده و از هر عملی که به نوعی جانب داری بیانجامد اجتناب نماید. اما داوری در مسایل سیاسی- اجتماعی و ادبی-فرهنگی دارای پیچیدگی های خاصی است. یکی از این پیچیدگی ها حفظ بیطرفی است علی الرغم بیطرف نبودن. هر کسی به جامعه ای تعلق دارد و این تعلق ساده ده ها تعلق دیگر را به همراه دارد. تعلق زبانی، خونی، خاکی، قومی و ... اما در داوری باید تمامی این تعلقات به کناری نهاده شود و به عنوان یک انسان کاملا بی تعلق عمل شود. البته که کنار نهادن تمامی تعلقات کاری نزدیک به محال است اما نکشاندن پای این تعلقات و وابستگی ها به عمل "داوری" کاری است میسر و لازم.
۳- نقد یک عمل کاملا حرفه ای و تخصصی است. به این معنی که نقد نه تبین نظریات شخصی است و نه می تواند حاوی توصیه های فردی باشد. توصیه ها و نظرایات شخصی باید به شکل کاملا مستقل از نقد عنوان شود. نقد عبارت است از باز- تعریف یک اثر با تکیه به دانش و تخصص. برای روشن شدن تفاوت بین نقد و اظهار نظر شخصی به یک مثال بسنده می کنم. اگر کسی به من بگوید: "تو آدم خیلی بدی هستی"، " تو دروغ گو هستی"، " قیافه تو خیلی زشت است"، " تو مسلمان نیستی" و... این جملات توصیفی همگی نظریات شخصی بوده که برخاسته از تعاملات "اخلاق فردی" گوینده بوده و نقد به حساب نمی آیند. به همین ترتیب اگر کسی بگوید: "اسلام یک دین ضد زن است" یا " تمام مصیبت های ما از اسلام ناشی می شود" و یا " عرب ها عامل اصلی عقب مانی جامعه افغانستان هستند" تمام این تعبیر ها نه نقد که "قضاوت اخلاقی" به حساب می آیند. جامعه یک پدیده پیچیده است و بررسی عوامل شکوفایی و یا عقب ماندگی اش نیاز به یک بررسی علمی دقیق و موشکافانه دارد. با بیان های کلی و شعار زدگی نمی توان به نقد جامعه رفت.
ب- اهداف:
۱- نخستین هدف برای نقد یک اثر و یا یک پدیده، رشد و پرورش آن است. منتقد به عنوان یک داور بیطرف، پیشنهادات خود را برای " اصلاح" و " ترمیم" اثر به آفرینش گر آن ارایه می کند. آفرینش گر نیز نقد را نه به عنوان " لبریخته های یک حسود" بلکه " اندرز های یک خرد مرد" می بینید و می پذیرد. منتقد با هدف اصلاح و باز پروری اثر یا پدیده اجتماعی- سیاسی به " اندرز های علمی" می پردازد.
۲- ایجاد مرز بین آثار زیبا و نا زیبا:
نقد می تواند مرز بین شعر و نا شعر، زیبا و نا زیبا،اثری هنرمندانه و تقلیدی را ترسیم کند. به میزانی که نقد علمی و بیطرفانه باشد ترسیم این مرز ها آسان تر و عملی تر خواهد بود.
۳-نقد با هدف گفتگو صورت می گیرد. اصلا یکی از اهداف اساسی نقد نیز همین است. ترویج گفتگو و توسعه تبادل دانش و تجربه و انتقال مسالمت آمیز و سالم آن به همدیگر. به عبارت دیگر، حضور و بالندگی نقد ثابت می کند که هیچ کسی کامل نیست. ما می توانیم به همدیگر کمک کنیم تا آثار هنری ما از عیب کمتری برخوردار باشد. شما خوب تر می توانید عیب کار مرا ببینید و من خوب تر می توانم نقایص کار شما را دریابم در صورتی که شما فقط با هدف عیب جویی و من تنها با انگیزه نقص نمایی شما همدیگر را نقد نکنیم.
متاسفانه بسیاری از نوشته های ما که صرفا می توانند نظریات شخصی ما باشند عنوان نقد را به خود گرفته باعث آشفته تر شدن فضای ملتهب سیاسی- اجتماعی جامعه ما می گردد. البته که آزادی بیان هم شامل اظهار نظرهای شخصی می گردد و هم نقد اما حوزه این دو باید مشخص باشد. مدتی است که جنگ های خونین سال های گذشته به شکلی دگر و با اهداف دیگری وارد حوزه فرهنگ و اندیشه گردیده و عده ای می خواهند و با ایجاد گرد و خاک در بستر فرهنگ جامعه غبار به چشم اغیار بپاشند، غافل از اینکه این غبار به چشم همه خواهد رفت.
آشفتگی بازار نقد و اظهار نظرهای شخصی به حدی است که باید از طرف های نا معلوم درگیر خواست تا مدتی را آتش بس یک جانبه اعلام کرده و بگذارند که عده ای در صحن ادبیات و فرهنگ نفسی به راحتی بکشند.
سیاست فارسی ستیزی کریم خرم نه برخاسته از بینش فردی وی بوده و نه یک وزیر به تنهایی قادر است با یکی از زبانهای رسمی کشور مبارزه کند. اصلا آقای خرم نه درایت این کار را دارد و نه فهم روشنی از سیاست های جاری بر حوزه نفوذ و گستره زبان. حتی آقای خرم از فهم درست روش های مبارزه مسالمت با پدیده سیاسی شده ای به نام زبان عاجز است. پشت میز آقای خرم اصلا کسانی دیگری نشسته اند و برای وی خط و نشان نشان داده و راهنمایی می کنند. تردیدی وجود ندارد که افغان ملیت ها پس از پروژه حذف زبان فارسی از پول رسمی، بلیط های شرکت آریانا، تغییر لوحه دانشگاه کابل و ... اینک مجال آنرا یافته اند تا وارد یک جدال رسمی با زبان فارسی شوند. البته نا گفته پیداست که پشت سر این تعاملات تنها انگیزه های سیاسی نهفته و هیچ پشتوانه علمی ندارد. در گرد و خاک قومی-محلی سازی زبان رسمی کشور حتی عده ای از عالمان و به اصطلاح روشنفکران نیز نقش بارزی در ایجاد یک بحران فرهنگی، مازاد بر بحران های سیاسی و اقتصادی را ایفا کرده اند و می کنند. هدف این جدال نیز روشن است. زبان حاکم و حاکمیت باید پشتو باشد. به عبارت روشن تر باید مراکز علمی، سیاسی، فرهنگی، اقتصادی نام و عنوان پشتو داشته و این نام و عنوان پشتو باید با رسم الخط پشتو به نمایش گذاشته شود. دلایل این کار نیز روشن است. می گویند مادامیکه بیش از نیم افغانستان را پشتون ها تشکیل می دهند چرا نباید پشتو یگانه زبان رسمی کشور باشد؟ عده ای از این دوستان باور دارند که حاکمیت های گذشته بر حق زبان پشتو جفا روا داشته و حکومت فعلی سهم به سزایی در ترویج و توسعه این جفای زبانی به عهده دارد. البته افغان ملیتی ها نمی گویند که زبان دوم افغانستان یعنی دری یا فارسی باید کاملا از صحنه کنار برود. آنان می گویند این زبان باید کاملا افغانی باشد. به عبارت روشن تر باید کاملا دری باشد. البته که مراد شان نیز از کاملا دری بودن اختلاطی از زبان فارسی، پشتو، عربی و انگلیسی است. به تعبیر رسا تر، نویسندگان معاصر فارسی زبان حق ندارند به معادل سازی واژگانی دست بزنند. آنان باید معادل های ساخته شده پشتو و یا احیانا انگلیسی واژگان جدید را در زبان فارسی به کار ببرند اما روا نیست که معادل های فارسی آن واژگان در زبان فارسی زبانان افغانستان رواج یابد.
معنی دیگر این جدال این است که باید حق حاکمیت بر زبان مشخص شود. افغان ملیتی ها می گویند این حق از آن ماست. آنان می گویند همانگونه که حق حاکمیت سیاسی از آن ماست حق حاکمیت و حکم روایی در تمامی عرصه ها به ویژه در وادی زبان نیز باید مربوط به ما باشد. آنان می خواهند این حکم روایی تا جایی پیش رود که دستور و قواعد زبان فارسی همانند امور حکومتی با صدور احکام دولتی قابل تغییر و تحول باشد. برای دست یابی به چنین خواسته ای که عمیقا سیاسی است نخستین کار ایجاد مرز بین زبان فارسی که در ایران تکلم می شود و زبان فارسی مروج در افغانستان بود. گویا با جداسازی فارسی و دری در وادی احکام حکومتی می خواستند فارسی رایج در افغانستان بیشتر از پیش قابل کنترل و تسلط باشد. افغان ملیتی ها بعد از بر افراشتن این دیوار به راحتی می توانستند هر واژه و اصطلاح فارسی را که نمی پسندیدند می توانستند با بیگانه و غیر دری خواندن آن، زمینه حذف و ترد آنرا فراهم نمایند. البته بگذریم از اینکه آقای خرم بعضی از این واژه ها را حتی ضد اسلامی نیز خوانده اند و این نشانه درجه خلوص افغان ملیتی ایشان به حساب می آیند.
متاسفانه جنگ علیه زبان فارسی هیچگاه منطقی و علمی نبوده هرچند علیه یک منطق و علم زبانی صورت گرفته است. اگر مراد از این مبارزه، رشد و بالندگی زبان پشتو باشد اولا هدف مبارکی است. این مهم نیست که چند در صد ساکنین افغانستان به زبان پشتو تکلم می کنند. نیم یا همه و یا یک در صد نا چیز. مسئله مهم رشد یک زبان است و رشد و توسعه زبان یک امر فرهنگی بسیار مبارکی است. دیگران زبان های نیمه بدوی قبایل وحشی کشور شان را با صرف میلیارد ها دالر حفظ می کنند ما چرا نباید زبان مردم خود را حفظ کنیم؟ اما چرا این توسعه و رشد باید به قیمت قربانی کردن یک زبان دیگر صورت می گیرد؟ چرا برای رشد و توسعه زبان پشتو باید زبان فارسی از لوحه ها کنار گذاشته شود؟ مگر امکان هم نیشنی آنان وجود ندارد؟ مگر نمی توان در یک لوحه هم به پشتو نوشت و هم به فارسی، همانگونه که نوشتن به پشتو و انگلیسی در یک لوحه میسر بوده و است؟ آیا دوستان افغان ملتی ما زبان پشتو را به انگلیسی نزدیک تر می بینند تا فارسی؟ اگر ما بگویم پوهنتون کابل و در کنار یا زیر و یا زبر آن بنویسیم دانشگاه کابل چه اشکالی پیش می اید؟
اگر بخواهیم پشتو را به قیمیت قربانی کردن زبان فارسی رشد دهیم این کار فقط می تواند یک حرکت سیاسی مخالف وحدت ملی افغانستان باشد. افغان ملیتی هایی که اگر بتوانند همه کتاب های فارسی را آتش زده و همه فارسی زبانان را گردن بزنند هدفی جز تصاحب قدرت سیاسی و ایجاد یک نظام استبدادی قوم محور ندارند. این نظام قوم محور البته که با نام قوم بنا می شود اما به هیچ عنوان تامین کننده منافع قومی نبوده و تنها گروه افغان ملت وارث همه منافع قدرت خواهند شد. جریان افغان ملت در تلاش است تا فارسی را زبان درجه افغانستان نشان دهد تا همه غیر پشتون ها را شهروندان درجه دوم افغانستان قلمداد کنند. تقسیم بندی افغان ها به افغان های درجه یک و دو تنها از طریق درجه بندی زبانی و فرهنگی میسر است. اگر جریان افغان ملت بتواند غیر پشتون ها- غیر افغان ملت ها را شهروندان درجه دوم بسازد می تواند به سادگی به همه خواسته های نژادی-خونی- قبیله ای خود برسند اما به نظر نمی رسد که دستیابی به چنین خواسته ای ممکن باشد.
شاید ابتدایی ترین تعریف ما از دفاع این باشد که بگویم دفاع عملی ضد حمله است. با این تفاوت که عموما دفاع مجال زمانی به اندازه حمله را ندارد. حمله با هدف ویرانگری صورت می گیرد و مهاجم می تواند به هر پیمانه زمانی که دلش می خواهد روی موضوع فکر کند اما دفاع کننده اگر دیر بجنبد کارش تمام است. همین خصلت آنی بودن دفاع باعث شده است که ما فکر کنیم دفاع اولا چون کاری است عکس العملی در برابر عملی به نام حمله، باید خصلت های ذاتی حمله را داشته باشد. یعنی مهاجم را باید از پای در بیاورد. اگر مهاجم از پای درنیاید دوباره بر خواهد خاست. ثانیا دفاع به دلیل نداشتن مجال کافی برای طراحی و برنامه ریزی هدف مشخص و معینی را عموما نمی تواند نشانه بگیرد. هرچیزی که در همسایگی مهاجم قرار داشته باشد ممکن است از دم تیغ دفاع گر بگذرد.
با این مقدمه می خواهم عرض کنم که سامان دادن به نظام دفاعی کار دشوارتری از حمله است. به ویژه برای مکانیزمی که در آن دفاع دموکراتیک مطرح باشد. در وادی دعاع دموکراتیک، ما به همان اندازه که کوشش می کنیم تا از یک مظلومی دفاع کنیم به همان پیمانه نیز در راستای تئوریزه کردن دفاع نامه خود خواسته یا ناخواسته کوشش می کنیم. درست به همین دلیل ما مسئول نوع دفاع خود باید باشیم. دقیقا به دلیل اینکه منطق دفاعی ما در هر حادثه ای تاثیر فراوانی بر ساختار گفتمان سیاسی، اجتماعی و فرهنگی می گذارد.
در مورد این حادثه خاص ما با چند پدیده مواجهیم:
۱- پرویز کامبخش از سر پرسش گری و با هدف جستجوی حقیقت متنی را منتشر کرده است که حاوی مسایل توهین آمیز به باور های دینی مردم است.
۲- محکمه افغانستان شدید ترین حکم را به خاطر این کار صادر کرده است.
۳- فضای فرهنگی کشور آبستن تغییر و تحول است. فضای که گذار از سنت به مدرنیته را در لحظه لحظه آن، حد اقل در وادی فرهنگی می توان دید.
۴- نظام سیاسی به شکلی است که از یک سو به همت و حمایت غرب موجودیت و موقعیت اش شکل گرفته و حفظ می شود و از سوی دیگر نمی خواهد و یا نمی تواند خواسته شمار فراوانی از بنیاد گرایان و ملاهای پر نفوذ را نا دیده بگیرد. هم باید شادی خاطر غربی ها مراعات شود و هم رضایت نسبی سنت گرایان متعصب.
۵- نظام فرهنگی در حال گذار توان پاسخ گویی به پرسش های نسل جویان را ندارد. چنین نظامی با تمام وجود سعی در حفظ موقعیت موجود نموده و کوشش می کند که مسایلی را دشواری های فراوان ایجاد می کند از بین ببرد.
و صد ها نکته دیگر.
حال در وسط این ماجرا اگر گفته شود که نوشته های بخش شده توسط پرویز ضد باور های دینی مردم بوده آیا به پروسه دفاع گری من لطمه وارد می کند؟ دفاع ما باید مبتنی بر واقعیت های انکار ناپذیر باشد. اما عامل این اشتباه را البته که در نوشته قبلی خود بر روشنی برشمرده ام. نبابراین من در نوشته قبلی خود تنها گفته ام که پرویز کامبخش در راستای جستجوگری عصیان گرانه خویش دچار یک اشتباه شده و اینک محاکم افغانستان می خواهد اشتباه کوچک یک جوان را با یک اشتباه فاجعه آمیز پاسخ بدهد. تمام تلاش من در نوشته قبلی این بود که محکمه را متوجه ظرافت این موضوع نمایم.
نکته در اینجاست که طبق گزارش مقامات عدلی کشور و تایید ضمنی برادر پرویز، وی این مقاله را به عنوان یک خط فکری تازه پذیرفته است. دلیل آنهم روشن است. وی به صرف خواندن مقاله بسنده نکرده بلکه اقدام به نشر آن کرده است. اقدام به نشر نشان آن است که وی مجذوب دیدگاه ها و نکات مندرج در مقاله شده است. این جاذبه و کشش باعث آن شده که وی اقدام به نشر آن نماید. معنی دیگر این کار این است که پرویز اسلام را یک دین زن ستیز می دانسته است. مقاله مورد نظر تنها توانسته دلایل کافی در اختیار وی بگذارد و می خواسته این کشف تازه اش را با دوستانش نیز قسمت کند.
از طرفی اسلام دین مردم افغانستان است. دین، حد اقل به عنوان یک سنت فرهنگی، بخشی از هویت یک جامعه به حساب می آید. آیا توهین به باور های دینی مردم کار پسندیده ای است؟ اگر کار پسندیده ای نیست چرا جوانی مثل پرویز اقدام به این کار می کند؟ چه چیزی باعث شده است تا پرویز و احتمالا پرویز های دیگر توهین به باور های دینی مردم خود را به عنوان یک کشف لذت بخش تلقی نموده و اقدام به نشر و تبلیغ آن نمایند؟ چه اتفاقی افتاده است که نسل عصیانگر سرزمین ما بدون درک حساسیت و ظرافت و مسئولیت دشنه بر گردن تنها ثروت فرهنگی کشور- دین - می گذارند؟
سئوال دیگر اینست که اگر پرویز کامبخش مرتکب این تخلف شده است چرا باید امروز ما از او دفاع کنیم؟ او "جرمی" را مرتکب شده و حالا هم باید تاوانش را پس بدهد.
آنچه را که من از ماجرا می فهمم چنین است. اولا اقدام پرویز - اگر به گفته مقامات دولتی بتوان اعتماد کرد- مبنی بر نشر یک مقاله توهین آمیز به دین را یک عمل ناشایست می دانم. این عمل " ناشایسته" البته که از خصلت عصیانگری یک جوان نشات گرفته است. جوانی که می خواهد عامل بد بختی خود و مردمش را پیدا کند. اگر کسی به او کمک نکنداحتمال این وجود دارد که کس دیگری به او بگوید که گناه همه بدبختی ها به گردن دین است. اگر او در اوج "نیاز" و " عصیان" به این نتیجه رسید که عامل همه عقب مانی ها دین و باور های دینی است، باید در نتیجه گیری اش " فقر فکری" و " عصیان" را نادیده نگیریم. فقر فکری و البته نبودن کسی که در جهت رفع این فقر به کمک نماید باعث آن شده است که کسی مثل پرویز دست به عصیان بزند. در این که پرویز جرمی را مرتکب شده است شکی نیست، البته با قبول پیش فرضی های مفروض. اما عامل اصلی ارتکاب جرم پرویز نبوده است. پرویز کسی است که به دلیل نبودن یک فضای سالم فکری، امکانات لازم برای جستجو گری و پاسخ گو نبودن مراکز دینی کشور به فریاد زدن واداشته شده است. به جای او باید علمای ولایت بلخ را به میز محاکمه بکشانند. به جای پرویز وزیر اطلاعات و فرهنگ باید محکوم به اعدام شود. به جای پرویز باید گردن اعضای شورای علما را زد. به جای او اصلا همه فرهنگیان کشور باید به میز محاکمه کشانده شوند.
وقتی پرویز در حال غرق شدن فریاد کمک کمک می زد ما کجا بودیم؟ احتمالا وزرا سرگرم جمع و ضرب زدن دارای های خود و یا عیاشی های فرهنگی وسیاسی بوده اند. علمای دینی نیز سرگرم " آب کشیدن سجاده" و بازی با " واژه خدا" بوده اند. حتما کسی نبوده تا به پرویز آرامش را بیاشاماند. حتما کسی نبوده که دست اندیشه و عصیانگری این جوان دوست داشتنی را بگیرد تا به جای خداچه ها تیر هوای به سمت خدا فیر نکند.
درست به همین دلیل به نظر من پرویز حد اکثر یک گناهکار بیگناه است.
مرگ پاداش جستجوگری و اعدام پاسخ پرسش گری نیست. اگر مرگی و اعدامی هست باید متوجه جمجمه های جمود و سرهای پر از هیچ شود. پرویز تنها عصیان کرده است.
دفاع از پرویز به نظر من دفاع از آزادی اندیشه گری و تحقیق است. اگر او مرتکب خطایی شده است مسئولیت آن به گردن سیستم نا سالم و غلبه جهل و فتنه بر دانش و صداقتمندی است.
به هر حال این تنها کاری بود که در این شرایط برای رهایی آقای کامبخش می توانستم. این نامه هنوز رسما به آقای کرزی فرستاده نشده است. شما هم اگر مایلید آنرا امضاء کنید.
با دخالت مجلس مشرانو جرگه و تایید حکم اعدام پرویز، اوضاع پیچیده تر شده است. شک چندانی نباید داشت که ولسی جرگه نیز همان بخواهد که برادر کلانش خواسته است. با اینحال تنها می توان به کرزی و فشار نهادی بین المللی چشم امید دوخت. کرزی به عنوان آخرین تصمیم گیرنده و نهاد های بین المللی به خاطر فشار و احتمالا مذاکره و معامله با تندوران مذهبی.
به باور من پرویز فهم روشنی از مقاله مورد نظر نداشته و تنها به عنوان یک موضع جالب و احتمالا جذاب آنرا چاپ و در اختیار دوستانش قرار داده است. اگر چنین باشد پرویز هیچ جرمی را مرتکب نشده و باید فورا آزاد گردد. گمان می کنم تمامی روشنفکران و قلم بدستان کشور سعی و همت شان به اثبات بی گناهی پرویز معطوف باشد. پرویز از محتویات مقاله مذکور آگاهی و درک کافی و علمی نداشته و تنها آنرا جهت مطالعه چاپ و نشر کرده و هیچ غرض دیگری در کار نبوده است.
به عنوان کسی که همانند پرویز به اتهام مشابه دستگیر و به اعدام محکوم شده بودم عرض می کنم که اگر برخورد های روشنفکران سنجیده صورت گیرد، هیچ داری نمی تواند گردن بی گناه پرویز را پذیرا گردد. پرویز اما نه کلمه له و یا علیه اسلام بر زبان رانده و نه خطی نوشته است. تنها مقاله کس دیگری را چاپ و نشر کرده است.
کلام آخرم شاید این باشد که ما ضرورت داریم خوب دفاع کردن را بیاموزیم که گاهی بد دفاع کردن به قول شریعتی بزرگ از خوب حمله کردن مخرب تر است.
واژه ها از بچگی ام با من آشنا هستند. واژه ها را وقتی شناختم که در میدان شهید مطهری قم شیریخ می فروختم. دست فروشی حد اقل این فرصت را به من می داد که دیوان حافظ بخوانم. حافظ از همان روزهای اول مرا نوازش می کرد. وقتی که دست خالی به خانه می رفتم ، مادرم، خدای رحمتش کند، با لبخندی اندوهم را می شست. کناره سفره خالی می نشتیم و مادرم به من زل می زد و من به سیمای مهربان و شیرین مادرم. گرسنگی که فشار می آورد به نان های خشک روزهای قبل پناه می آوردیم. نان خشک همیشه در حق ما سخاوت داشت. نان خشک و سیمای شیرین مادرم با دیوان حافظ سه نماد فراموش نشدنی زندگی من هستند. با حافظ حافظه ام را تازه می کردم. عاشق می شدم و تفال می زدم. "دارم از زلف سیاهش گله چندان که نپرس".
اینک اما گمان می کنم همان آش قدیمی و همان نان خشک قدیمی باشد. نوشتن مثل اجل معلق نازل می شود و تا ننویسی نمی شود. یعنی نمی گذارد که بشود.
می خواستم با نوشتن و با خودم خدا حافظی کنم. می خواستم تنهای ام را با هیچ کسی قسمت نکنم. می خواستم اگر مجبورشوم تنها برای دل خودم بنویسم. حد اقل از شر نام ها و دشنام ها راحت می شدم.
اما مگر می شود که ننویسم. تمام شب گذشته پرویز کامبخش روی مغزم را می رفت. پرویز روی قسمت های حساس مغزم دار آویزان می کرد. پرویز با قسمت های حساس مغزم دار بازی می کرد.
مگر من چه کاری می توانم بکنم. بر فرض که با تمام وجودم فریاد هم بزنم. آیا می توانم طناب دار احتمالی پرویز را پاره کنم؟ می دانم که می گویید نه. اما نوشتن از پرویز حد اقل اظطراب مرا کم خواهد کرد. حداقل احساس گناه نخواهم کرد. اما اگر بنویسم عده ای هم به بافتن طناب دار من مشغول خواهند شد. عده ای که هر گز نمی شناسمشان.
بگذریم. یعنی از همه چیز و همه کس بگذریم. نمی دانم که چرا این ها را نوشتم و اصلا این چیز ها چه ربطی به وزیر اطلاعات و فرهنگ داشت. اما گمان می کنم با نوشتن شاید بتوانم خواب این وزیر تنبل و بی سواد را آشفته کنم. شاید بتوانم عصبانی اش کنم. اگر وزیر فرهنگ عصبانی شود کشف اسرار خواهد کرد. اگر بتوانیم بخشی از اسرار را کشف کنیم بخشی از آشفتگی ما التیام یافته است.
اصلا نمی دانم چرا این چیزها را نوشتم. غلام حضرت حسینی سرگ های کابل را ورق می زند و هیچ وقت این نوشته را نخواهد خواند. غلام حضرت های حسینی هیچ وقت این نوشته را نخواهند خواند و من شاید برای خودم در این خانه فریاد می زنم. شاید تنها برای خودم می نویسم. شاید تنها برای خودم مرثیه می سرایم. پس بگذار بنویسم.
در این حادثه باید نسبتی بین عقل و عشق ایجاد کنیم. عشق تنها به جنون می انجامد. نه تنها جنون که مارا به دشمنی نیز می کشاند. البته که این دشمنی نیز به نام محبت و با همان شکل و شمایل ارایه می شود. نهضت عاشورا قبل از هر چیزی حامل یک پیام است. این پیام باید شکافته و شناخته شود. شناخت ما البته که به مدد محبت می تواند ثمرات شیرینی را در پی داشته باشد.
با کمال تاسف دقت و تامل در نهضت حسینی جایش را به ماتم صرف، غزاداری خالص و به سر و سینه زدن داده است. تفکر و تامل به نام ها و پیام های این قیام خونین کم کم از رونق افتاده است. وقتی تفکر حسینی به نقطه انجماد برسد، شعائرعاشورایی بخشی از سنت خواهد شد که ما را به انجماد و توقف دعوت خواهد کرد. شعار امام خوبی ها برخاستن و فریاد زدن در برابر حکومت ظالم، مبارزه با نفس، تلاش برای اصلاح امور شخصی و جمعی است. این شعارهای جان بخش اما اینک در زیر گرد و خاک تعزیه و تکریم کم کم به فراموشی سپرده می شود. شکل گرایی در نهضت عاشورا چنان چاق و فربه شده است که محتوای این "برخاستن یگانه" را تحت تاثیر خویش قرار داده است.
گفتم که عزاداری برای امام خوبی ها بخش از مسئولیت دینی و انسانی ماست. این عزاداری اما باید متناسب و در چارچوب ارزشهای پذیرفته شده دینی باشد. گریستن، گفتگوی عاشقانه ماست با زیباترین آفریده هستی. اما گفتگوی بی هدف، به ذهن پریشی خواهد انجامد. اشک ما باید با اندیشه همسو باشد. هم اشک و هم اندیشه ما باید با قافله حسینی به سمت کربلای خونین حرکت کند. اندیشه و اشک ما باید در حرکت باشد. حرکت به سمت انسان تر شدن، مسلمان تر شدن و خوب ترشدن. به باور من قیام کربلا، نقشه راهنمایی است برای خوب تر شدن، برای مهربان تر شدن و برای یک گام دیگر به سمت تکامل برداشتن.
زنجیر زدن مادامیکه جسم ما را بیازاراد حتی جواز شرعی ندارد. تعدادی از مراجع تقلید شیعه زدن زنجیر به قصد آزار جسم را مکروه دانسته اند. زنجیر اما اگر تیغی با خود داشته باشد که اصطلاحا به آن قمه می گویند طبق فتوای تعدادی از علمای دینی حرام است.
کسانی که در روز عاشورا خون خویش را به دست خویش می ریزند به چه کسی اقتدا می کنند؟ اگر مسلمانند و شیعه باید به اصول مکتب خویش وفادار باشند. استفاده از قمه، ترویج خشونت و تکثیر بربریت است. به باور من این کار هیچ شان دینی و مذهبی نداشته هیچ ثوابی را نیز به همراه نخواهد داشت.
کسانی که با قمه زنی صحنه عاشقانه عزارداری ها را خونین می کنند، جاهلانه قدم قدم از امام خوبی ها فاصله می گیرند.

پرش از مخدوم رهین به کریم خرم نشانه چرخش آقای کرزی به اعمال سیاست های بنیادگرانه در وادی فرهنگ بود. آقای خرم در نخستین روزهای مدیریتش بر فرهنگ کشور، به خبرنگاران و به ویژه عکاسان نشان داد که وی کسی غیر از مخدوم رهین است.
ادامه مطلب
نوشته: غلام نبی افضلی
تذکر: آنچه را که در پی می آید دوست عزیزی به نام آقای غلام نبی افضلی در رابطه با مطلب " مرگ بی نظیر" برایم ایمیل کرده و خواسته اند که در این خانه نشر گردد. نوشته ایشان را به شما تقدیم می کنم.

ادامه مطلب
حمله به باور های دینی و توهین به دین حادثه تازه ای نیست. از گذشته های خیلی و نا خیلی دور اگر بگذریم، حاکمیت خلقی ها با ریخته شدن خون مساجد رونق یافت. در زمان خلقی ها توهین به خدا یک شعار بزرگ سیاسی بود. هر کسی که احساس روشنفکری می کرد می خواست ملا یا ملا زاده ای را بیابد و با طرح چند سئوال سخت از خدا و روز قیامت یا مسخره اش کند یا با بستن دهانش او را به ترک دین و قبول کمونیسم بخواند. افگندن مسئولیت تمامی کاستی ها و نا روایی های سیاسی- اجتماعی- فرهنگی به دوش دین و باور های دینی مردم نیز با انقلاب سرخ هفت ثور شدت یافت. می گفتند که حجاب مانع پیشرفت زنان است. حجاب را بردارید. حجاب را که برداشتند جامعه ما پر از زنان برهنه ای شد که دیگر هیچ چیز نداشتند. گفتند که که ملا ها مایه بدبختی و عقب مانی مردم اند، مسجد ها را ببندیم و به جایش نایت کلب باز کنیم. مسجد ها که بسته شد هیچ چیزی تغییر نکرد. با بستن مسجد و برهنه شدن زنان نه دانشی اضافه شد و نه ترقی حاصل. هیچ کس متاسفانه به نسبت میان مسجد و کارخانه فکر نکرد. کسی نگفت که نسبت بین خدا و پیشرفت چیست؟ فقط گفتند تاز زمانی که خدا در افغانستان باشد افغانستان افغان ستان است، اگر خدا را تعطیل کنیم همه چیز درست می شود. خدا را که تعطیل کردند فقط خدا تعطیل شد و پیشرفت از ما بازهم پیشتر رفت. این روش کهنه و ملالت آور هنوز هم ادامه دارد. زنی در هرات خودسوزی می کند، مردی در خوست دختر ۱۳ ساله ای را به زنی می گیرد، زنی در بدخشان مورد شکنجه وحشیانه شوهر و بستگان شوهرش قرار می گیرد. این اتفاقات تلخ، هرکسی را سخت متاثر خواهد ساخت. تاثر تنها البته که دردی را دوا نخواهد کرد. باید کاری کرد. باید ریشه های این فاجعه را یافت و خشکاند. کسی که بعد از خواندن این خبر ها و دیدن عکس های شان باز می اید و نسخه تره کی و کارمل و نجیب را برای مردم تجویز می کند احتمالا خواب تشریف دارد. این دوستان عزیز را باید از خواب محترمانه شان بیدار کرد. باید به آنان گفت که قبل از شما و بهتر از شما و چهره های بزرگتر از شما حرف های امروزی شما را بیست-سی سال پیش گفته اند. نه تنها که گفته اند که عمل نیز کرده اند. آنان صاحبان حکومت بودند. زن ها را برهنه کردند، مسجد ها بستند، ملا ها را به قصابخانه بردند و به جای نماز جمعه رقص دست جمعی خواهران و برادران عضو حزب دموکراتیک خلق را در عصر های جمعه راه انداختند. شما امروز می گویید محمد زنباره بود و ۱۵۰ عدد زن داشت. این حرف را که البته می زنید پشت یک نام مستعار عجیب و غریب هم گم می شوید اما همین حرف شما را مرحوم مغفور و جنت یا حهنم مکان تره کی گفته بود. بلند هم گفته بود و پشت هیچ نام مستعاری هم گم نشده بود. اما با گفتن این حرف ها هیچ مشکلی از هیچ کس حل نشد. حتی کمونیست های محترم و نیمه محترم نیز به نان و نوای کافی نرسیدند.
مشکل اصلی اینست که ما تا هنوز قادر به درک تعریف دقیق دین و نسبت میان آن و تمدن نشده ایم. چرا مسئولیت رخداد های سیاسی-فرهنگی- اجتماعی را به دوش دین می گزاریم؟ ما باید قدرت تفکیک و تجزیه و تحلیل داشته باشیم. کسی نمی تواند خودسوزی زنان و تبعیض ظالمانه علیه آنان در جای جای سرزمین ما را انکار نماید. ریشه ای این تبعیض اما تنها دین نیست. فرهنگ، مناسبات اجتماعی، میزان تحصیل و ... عواملی است که در کنار دین در رخداد هر حادثه ای نقش بازی می کنند. چرا ما در تحلیل هایمان همه عوامل دیگر را نادیده گرفته و دامن دین را بالا می زنیم؟
اگر دین عامل خودسوزی زنان می بود باید همه زنان مسلمان جهان دست به خود سوزی می زدند. همه مردان مسلمان باید دختران معصومی را که هنوز نیاز به عروسک دارند به زنی می گرفتند. همه مردان مسلمان جهان باید پاسخ لبخند زنان شان را با شلاق و شمشیر می دادند. اما چرا در جاهای دیگر جهان چنان نیست که در سرزمین ماست؟ پاسخ روشن است. تفاوت فرهنگ، دانش، روابط اجتماعی، اقتصاد و ... باعث آن می شود که مسلمان دیگر نسبت به زنان شان مهربان تر از ما مسلمانان باشند.
اما واقعیت اینست که دین خالص و اسلام ذاتی در هیچ جای جهان وجود خارجی ندارد. آنچه را که اینک ما به عنوان اسلام پذیرفته ایم حاصل درک ما از اسلام است. ما اسلام را اینگونه فهمیده ایم و دیگران آنگونه. اسلام اینگونه به ذهن ما رسیده است و دیگران آنرا به شکل دیگر گرفته اند. با این توضیح آنچه که اینک به عنوان دین رسمی ما مطرح است، فهمی رسمی ماست از اسلام. این فهم بر میزان فهمیدگی ما استوار شده است.وقتی حوزه فرهنگی تغییر می کند نوع قرائت از اسلام نیز متفاوت می شود.
بنا براین باید قبول کنیم که پیامبر رحمت و مهربانی نقشی در نا بسامانی های اجتماعی ما ندارد. این اندام نا رسای ماست که جامه زیبای دین را سر چپه و پاره پاره پوشیده است.

غربی ها با هدف ایجاد تغییرات سیاسی از بوتو حمایت کردند. این حمایت البته تنها از سطح یک حمایت دیپلوماتیک بالاتر نرفت. بنگاهای استخباراتی غربی به صورت عموم هنوز از مشرف به عنوان تنها گزینه ممکن در سیاست گذاری پاکستان حمایت می کردند. البته دستگاههای استخباراتی تحت فشار افکار عامه و تحلیل گران مسایل سیاسی در غرب قرار گرفته بودند تا از تدوام حکومت نظامی در پاکستان حمایت نکنند. درست به همین دلیل مجموعه مراکز تصمیم گیرنده در غرب از بازگشت بوتو به عنوان یکی از راههای ترکیبی کردن حکومت حمایت کردند. البته که غربی ها گزینه ای بهتر از نظامی ها نداشتند و درست به همین دلیل در صدد ایجاد یک حکومت ترکیبی بودند. برای غربی ها بوتو چهره قابل اعتمادی بود که می توانست در ایجاد یک حکومت مرکب ( حکومتی مرکب از نظامیان و افراد ملکی) نقش مهمی را را ایفا کند. در کنار بوتو اما چهره دیگری نیز مطرح بود. نواز شریف نیز باید در ساختار این حکومت ترکیبی نقش اساسی بازی می کرد و به همین دلیل او هم به پاکستان باز گشت. باز گشت بوتو و نواز شریف با فشار فزاینده غرب بر پرویز مشرف میسر گردید.
مشرف اما بوتو را به عنوان رقیب اصلی قدرت خود می دید. او اولا به دلیل موقعیت خانوادگی و حزبی اش از نفوذ زیادی در بین اقشار مختلف مردم برخوردار بود. ثانیا به عنوان یک زن، می توانست هم رای زیادی از زنان پاکستانی را به خود اختصاص بدهد و هم حمایت نیروهای دموکراسی خواه غربی را بدلیل زن بودن به خود جلب کند. حضور یک زن سیاستمدار در کشوری مثل پاکستان علاوه بر مشکلات فراوانی که دارد می توانست نقاط قوتی را نیز داشته باشد. ثالثا به عنوان یکی از بنیان گذاران جریان طالبان، از آشنایی، نفوذ و دانش سیاسی کافی در خصوص پدیده بنیاد گرایی برخوردار بود. او همانگونه که در زمان حکومتش قادر به صدور بنیاد گرایی و خشونت به افغانستان بود، احتمالا می توانست در مهار آن نیز دست بازتری داشته باشد. او همچنین گزینه خوبی برای عبور دادن پاکستان از یک حکومت نظامی و حکومت نظامی ها به یک نظام دموکراتیک غیر نظامی بود.
پایان حکومت نظامی ها بر پاکستان می تواند عرصه را بر فعالیت های بنیادگرایانه در پاکستان تنگ تر نماید. با رفتن حکومت نظامی، طالبان پاکستانی و افغان گستره شورش گری شان کم تر خواهد شد. بنا براین بوتو همچنان که رقیب شماره یک جنرال مشرف به حساب می آمد، دشمن شماره جریان افراط گرایی نیز محسوب می شد. در چنین شرایطی، منافع جریان های تندرو و دولت نظامی پاکستان در یک نقطه گره خورد. بوتو باید از عرصه سیاست پاکستان حذف می شد. حذف او البته که جریان غیر نظامی کردن حکومت را در پاکستان سالها به تعویق می انداخت.
اگر ماجرای ترور خانم بوتو را به دقت ارزیابی کنیم، به چند نتیجه خواهیم رسید.
۱- ترور بوتو کار مشترکی از ارگان های امنیتی پاکستان و افراط گرایان مذهبی بود.
۲- از آنجایی که بعد از اینکه خانم بوتو توسط یک فرد ناشناس تیرباران شد، فرد دیگری خودش را در نزدیکی موتر حامل بوتو منفجر کرد. این تیرباران و آن انفجار تنها می تواند حاصل یک طرح مشترک باشد.
۳- آن چه که به نام بمب گذاری های انتحاری خوانده می شود یک حرکت کاملا سیاسی بوده و مبنای مذهبی ندارد.
خبرگزاری وخت
پس از نشر یاد داشتی در ارتباط با عجیب و غریب شدن وبلاگ " ... و یک اشاره"، امروز هاتف عزیز نامه ای در این ارتباط برایم ارسال کرد. با خواندن نامه هاتف عزیز سخت دلم گرفت. چرا باید ".. و یک اشاره" که یکی از بهترین وبلاگ های جامعه ما بود به همین آسانی نا بود شود؟ هاتف عزیز به من اعتماد کرده و از من خواسته است تا متن زیر را از طرف ایشان به شما تقدیم کنم. من غروب " ...و یک اشاره" را به شما تسلیت می گویم و از هاتف عزیز می خواهم که با وبلاگی دیگر به ما بازگردد و قلم و فکر ستودنی اش را از ما دریغ ندارد. هاتف عزیز گفته است که خودش وبلاگش را حذف کرده اما فضای وبلاگ او به کسی دیگری داده شده است. من نام این کار را هک شدن از سوی مسئولین سایت بلاگفا می گذارم. این هم نامه سخیداد هاتف:
خدمت دوستان عزیزی که وبلاگ های مرا می خواندند عرض شود که من دیگر در هیچ وبلاگی نخواهم نوشت. وبلاگ " و یک اشاره" را خودم حذف کردم و آن چه اینک به جای وبلاگ من آمده با عنوان " دست نوشته های من به خودم " ربطی به من ندارد. مدیران بلاگفا عقل سرشار خود را به کار انداخته و ابتکار جالبی کرده اند : وقتی شما وبلاگ خود را حذف می کنید بلاگفا این امکان را به دیگران می دهد که آدرس وبلاگ شما را برای خود ثبت کنند. نه که فقط این امکان را می دهد . در جا اعلان و اعلام اش هم می کند (بی توجه به این که پیامد این کار برای صاحب وبلاگ اولی چیست). من وبلاگ ام را حذف کردم و کسی دیگر که می خواسته از همان آدرس وبلاگ من استفاده کند آن آدرس را به نام خود ثبت کرده! معلوم نیست که نویسنده ی آن وبلاگ کیست. مهم هم نیست.
دوستی با بر افروخته گی از من پرسید که اگر چیزهایی از جنس نوشته های قبلی ام نمی نویسم چرا چیزهایی را در وبلاگ ام می گذارم که با فکر و خلق و خوی من نسبت و تناسبی ندارند. دوستان دیگر هم همین گونه برخورد کرده اند. من در عجب ام که چرا کسانی که چند سال است با نوشته های من آشنایی دارند و دیگر باید برای شان روشن شده باشد که من اهل کدام ده و رونده ی کدام راهم متوجه نشده اند که وبلاگ " دست نوشته های من به خودم " نمی تواند از من باشد. تنها دوست عزیزم میرحسین مهدوی گفته که ممکن است وبلاگ من هک شده باشد. این بود که این وبلاگ "ریخته ها "را حذف نکردم. البته که در این وبلاگ هم نخواهم نوشت ولی برای جلوگیری از سوء تفاهم حذف اش نکردم.
همین جا عرض می کنم که من از این پس در هیچ وبلاگی نخواهم نوشت و در هیچ وبلاگی نظر نخواهم داد و با دوستان فقط از طریق ای میل تماس خواهم گرفت.
مدتی است که وبلاگ هاتف به خانه بیگانه ای بدل شده است. حرف های بزرگان و بعد لینک های بی ربط و با ربط. البته اکثر آن لینک ها برای هاتف بی ربط به نظر می رسند. روز های اول خیال می کردم باید آدرس را اشتباه تایپ کرده باشم. سعی های مجدد من همان پنجره بی معنی را برایم باز می کرد.
گمان می کنم وبلاگ هاتف هک شده است. اگر چنین است چرا هیچ چیزی از خود او نمی شنویم. اگر وبلاگ او هک نشده باشد باید خودش شخص دیگری شده باشد( یعنی که خودش زبانم لال هک شده باشد). خدا کند وبلاگ هاتف هک شده باشد و آن نویسنده خوب با وبلاگ جدیدی به خوانندگان خود باز گردد. خدا کند.
